سلام به همه ی دوستای خوبم
من یه هفته اومدم شمال واسه صفا سیتی
تا اونجا که بتونم آپ میکنم ولی اگه نتونستم از دستم ناراحت نشین
وقتی بر گشتم خونه ی خودم جواب همه کامنت ها رو میدم
فعلا زت زیاد(مخفف عزت زیاد می باشد)
چند تا عکس با حال توی ادامه مطلب گذاشتم که خیلی با حالن
1- طعمه بزرگ باعث تركيدن مار شد !
2-عکس از کوسه در حال خوردن یک انسان بصورت زنده
3-این آقادر آمریکا مرد سال لقب گرفت،ببینید چرا!
4-آخر عاقبت تیکه انداختن به دختر خانم ها !
5-جزیره 5 میلیارد تومانی برای فروش
منبع:chargoosheh.com
( ادامه مطلب )
سلام
خوبین؟
امیدوارم که سالم وسر حال باشین.
مرسی که تو این مدت تنهام نذاشتین
خوشحالم که تونستم دوباره بیام و وبلاگ نویسی رو ادامه بدم
توی این 1 یا 2 ماه که نبودم خیلی به این فکر کردم که بیخیال بشم و دیگه ننویسم
خسته شدم از اینهمه بی معرفتی و بی مرامی بعضیا که دوست ندارم اسمشونو اینجا بیارم چه بچه های نت و چه بقیه دور و بریام
بگذریم از این حرفا
معدل این ترمم خیلی خوب شد و فکر کنم توی 10 نفر اول رشته معدن باشم و از این بابت خوشحالم
ترم بعد هم شاید دوباره 24 تا واحد بردارم تا زود تر از اون خراب شده بیام بیرون
بعضی از دوستان انتقاد کرده بودن که جنگل بلاگ رو یه روال معلوم پیش نمیره و زیاد این شاخه و اون شاخه می پره
در جواب این دوستان باید بگم که حق با شماست ولی من از همون اول گفتم که هر چیزی که ازش خوشم بیاد رو میزارم تو وبم حلا میخواد طنز ، شعر،مقاله ی علمی و...... باشه و اینجا روی یه مسیر معلوم پیش نمیره
یه بار هم نظرسنجی کردم و حدودا 4 ماه اون نظرسنجی رو از رو وب بر نداشتم تا همه نظر بدن و در نتیجه اکثریت به این روال رای دادن
باز هم اگه پیشنهاد یا انتقادی دارین خیلی خوشحال میشم که برام بنویسین
فعلا خدا حافظ
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
اهل حمامم
پوستم مهتابی است
پدرم دلاک است
سر طاسی دارد
لۥنگ می اندازد
پدرم شامپویی مصرف کرد
کله اش هی کف کرد
و سپس مویش ریخت
و چه اندازه سرش براق است
حرفه ام دلاکی است
هدف من پاکی است
می نشیند لب سکو آرام
یک نفر با احساس
کودکی را دیدم
می دود در پی صابون و لگن
مشتری های عزیز
لگن خاصره هاتان سالم
رخت ها را نکنید
آب مان بند آمد.
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟؟؟
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار قالی زندگی ات را نخرند
شایدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدكرد
خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،
باید این گونه نوشت
هرگلی هم باشی
چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجباریست.
سلام به همه ی دوستای گلم
قرار بود تا 20 تیر آپ نکنم ولی 2 تا کار خیلی مهم بود که باید انجام می دادم تا خیالم راحت بشه
اول اینکه :از لطف همتون نسبت به من ممنونم این چند روز شرمندم کردین
از پی ام هاتون توی یاهو مسنجر و نظراتتون( چه خصوصی چه عمومی و چه پیام نگار مدیران) ممنونم
انشالله بتونم جبران کنم
و کار مهم شماره 2:
آهنگ جام جهانی رسید(همون آهنگی که برنامه یک جام یک جهان میزاره)
برای دانلود روی عکس جام جهانی کلیک کنید
نظر هم یادتون نره
خدا حافظ تا 20 تیر ماه سال 1389 هجری شمسی
پی نوشت مــــــــــــــهــــــــــم:جــــــــــــــون هرکی دوست دارین اسمتون رو آخر نظرات خصوصی بنویسین
پ.ن2:امروز امتحان فارسی عمومی داشتم 25 صدم رو نتونستم جواب بدم آخــــــــــــــه کی میدونه "زغار" یعنی چــــــــی؟؟؟؟؟؟
ولی از قدیم میگن 19.75 هم جزو فک و فامیل های بیسته!(آیکون خود شیفتگی و غرور با کمی لبخند ملیح)
سلام
باز هم امتحانات!!!!!
باز هم ]بیپ[خونی!!!!
باز هم کپی کردن جزوه ها!!!!
باز هم کتاب های نخونده!!!!!
باز هم.........
خلاصه حسابی سرمون شلوغ پلوغه
توی اتاقم 6000000000000کتاب ریخته که همه رو باید بخونم
تا اواسط تیر ماه سرم حسابی شلوغه واسه همین گفتم این پست رو بنویسم تا از الان غیبت صغری رو اعلام کنم و پیشاپیش از همه شما دوستای عزیزم معذرت بخوام بابت غیبت!
منتظر کامنت های شما هستم و هر موقع که فرصتی گیر بیارم میام و همه ی کامنت ها رو میخونم و سعی میکنم تا اونجا که وقت بهم اجازه میده جواب هم بدم
اولین امتحان ریاضی و آخریش اخلاق که روز 20 تیر ماه من خلاص میشم
این ترم خیلی زود تموم شد و اصلا متوجه نشدم کی اومد و کی رفت!!!!!
راستی داداش کوچیکم عماد امسال داره کنکور میده خیلی زحمت کشیده و خسته شده
واسه اون هم دعا کنین تا امسال یه رتبه عالی بیاره
من رو هم دعا کنین که این ترم واسم خوب تموم بشه
خیلی دوستون دارم و امیدوارم همه موفق و سر بلند باشین
وعده دیدار مجدد ما:20 تیر ماه 1389
**************************************************
پ.ن1: 4 تیر تولد ارمغان هم هست؛ ارمغان عزیزم تولدت مبارک
پ.ن2:هیچ گاه تنهایی و کتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت ... دیگر چه می خواهم ؟ آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند.(دکتر شریعتی)
پ.ن3:امروز تولد عماد بود(میخواستم سورپرایزش کنم واسه همین تا امروز راجع بهش ننوشتم تا دوستاش سوتی ندن(ندهند)جلوش)
پ.ن4:میازار موری که دانه کش است.!.!.!.!.!.
پ.ن5:وقتی از منزل بیرون میروید مواظب خودتان باشید (عمو پورنگ و امیر محمد)
آن کلاغي که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه ي کوتاهي . پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه ميدانند
همه ميدانند
که من و تو از آن روزنه ي سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه ميترسند
همه ميترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و همآغوشي در اوراق کهنه ي يک دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايقهاي سوخته ي بوسه ي تو
و صميميت تن هامان ، در طراري
و درخشيدن عريانمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
که سحر گاهان فواره ي کوچک ميخواند
مادر آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن کوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
که چه بايد کرد
همه ميدانند
همه ميدانند
ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند
سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشيا بيهده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و کبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مينگرند
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
فریدون مشیری
پنج سوال که بهتره زن ها از مردها نپرسند
پنج سوال مهم در زندگی زناشویی
بر اساس يه تحقيق، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها
نپرسند!
چون اگه جوابهاشون مبني بر حقيقت داده بشه شر به پا ميشه!!...
اين ۵ سوال عبارتند از
به چي فکر مي کني؟...
آيا دوستم داري؟...
آيا من چاقم؟...
به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟...
اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
براي مثال:
به چي فکر ميکني؟
جواب
مورد نظر براي اين سوال اينه: “عزيزم! از اينکه به فکر فرو رفته
بودم متاسفم!
داشتم به اين فکر ميکردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتني و متفکر و با شعور و زيبايي هستي و من چقدر خوشبختم
که با تو زندگي مي کنم.“... البته اين جواب هيچ ربطي به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به يکي از موارد زير
فکر ميکرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقي!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بميري پول بيمه ات رو چطوري خرج کنم؟
يه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترين جواب رو به اين سوال داده... اون گفته: “اگه مي خواستم تو هم بدوني به جاي فکر کردن، دربارهش حرف ميزدم!“...
آيا دوستم داري؟
جواب
مورد نظر اين سوال “بله“ است! و مردهايي که محتاطترند ميتونن
بگن: “بله عزيزم!“... و جوابهاي اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اينطور باشه!
ب) اگه بگم بله، احساس بهتري پيدا ميکني؟
ج) بستگي داره که منظورت از دوست داشتن چي باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کي؟... من؟!
آيا من چاقم؟
واکنش
صحيح و مردانه نسبت به اين سوال اينه که با اعتماد به نفس و تاکيد
بگين “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو
ترک کنين!... جوابهاي اشتباه اينها هستند:
الف) نميتونم بگم چاقي... اما لاغر هم نيستي!
ب) نسبت به چه کسي؟!
ج) يه کمي اضافه وزن بهت مياد!
د) من چاقتر از تو هم ديدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم به بيمهات فکر ميکردم!
به نظر تو، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون
دختره“ در اينجا ميتونه يه دوست قبلي يا يه عابر که از فرط زل زدن به اون
تصادف کردين و يا هنرپيشه يه فيلم باشه... در هر حال جواب درست اينه که: “نه! تو
خوشگلتري!“... جوابهاي غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو ديگهاي خوشگله!
ب) نميدونم اينجور موارد رو چطوري ميسنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصيت بهتري داري!
د) فقط از اين بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم راجع به رژيم لاغريت فکر ميکردم!
اگه من بميرم تو چيکار ميکني؟
جواب
صحيح: “آه عزيزترينم! در حادثه اجتناب ناپذير فقدان تو، زندگي برام
متوقف ميشه و
ترجيح ميدم خودمو زير چرخ اولين کاميوني که رد ميشه بندازم!“... اين سوال، همونطور که توي گفتگوي زير ميبينين، ممکنه از
سوالهاي ديگه طوفانيتر باشه!...
زن: عزيزم... اگه من بميرم تو چيکار ميکني؟
مرد: عزيزم! چرا اين سوالو ميپرسي؟ اين سوال منو نگران
ميکنه!
زن: آيا دوباره ازدواج مي کني؟
مرد: البته که نه عزيزم!
زن: مگه دوست نداري متاهل باشي؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نميکني؟
مرد: خيلي خب! ازدواج ميکنم!
زن (با لحن رنجيده): پس ازدواج ميکني؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتي سکوت): آيا باهاش توي همين خونه زندگي
ميکني؟
مرد: خب بله! فکر کنم همين کار رو بکنم!
زن (با ناراحتي): بهش اجازه ميدي لباسهاي منو بپوشه؟
مرد: اگه اينطور بخواد خب بله!
زن (با سردي): واقعا“؟ لابد عکسهاي منو هم ميکني و
عکسهاي اونو به
ديوار ميزني!
مرد: بله! اين کار به نظرم کار درستي مياد!
زن (در حالي که اين پا و اون پا مي کنه): پس اينطور...
حتما“ بهش اجازه
ميدي با چوب گلف من هم بازي کنه!
مرد: البته که نه عزيزم! چون اون چپ دسته
این آهنگ تقریبا از آهنگای قدیمی متالیکا محسوب میشه ولی من هنوز عاشق این آهنگ هستم
طبق خبرyoutube این اهنگ بهترین آهنگ قرن شناحته شده آهنگ سازیه همین تك آهنگ 6 ماه طول كشیده
متن آهنگ و ترجمه و تفسیرش رو هم واستون نوشتم
بهتون پیشنهاد میکنم حتما دانلودش کنید
برای دانلود روی عکس کلیک کنید
So close no matter how far
خیلی نزدیک , مهم نیست چقدر
couldn't be much more from the heart
نزدیک تر از قلبت نمی تواند باشد
که این مفهوم رو میرسونه که هیچ کس از خود انسان
بهتر خودش رو نمشناسه
نزدیکترین چیز به انسان قلبشه و چیزی که توشه !
forever trusting who we areهمیشه اعتماد داشتیم به کسی که هستیم
and nothing else mattersو دیگه هیچ چیز مهم نیست
مفهوم اینه که وقتی انسان خودش رو قبول داشته
باشه دیگه هیچ چیز جلو دارش نیست حتی مرگ!
never opened myself this wayهرگز خودم رو این طور بیان نکرده بودم
life is ours, we live it our wayزندگی برای ماست , ما در زندگی خود زندگی میکنیم
در زندگی که داریم یعنی در عمری که داریم , این
عمر فقط و فقط برای ماست
ما میتونیم هر جور بخوایم درش زندگی کنیم ! هیچ
کس و هیچ نیرویی نمیتونه برای ما زندگی منه حتی خدا
every day for us something newهر روز برای ما چیزه جدیدی هست
open mind for a different viewبرای دید متفاوت چشم و ذهنت رو باز کن
زندگی اونی نیست که یکیه و یکنواخته , هر روز
میتونه اتفاق جدیدی بیوفته درش
اگر ذهنت را به روی واقیت ها باز کنی و به طروق
مختلف بهش نگاه کنی
never cared for what they sayهرگز به چیزی که میگفتن اهمیت ندادیم
never cared for games they playهرگز به بازی هایی که میکردن اهمیتی ندادی
دکتر علی شریعتی
سلام دوستای عزیزم
یکی از برو بچه ها چهارشنبه 12 خرداد 1389 06:09 بعدازظهر واسم یه پیغام خصوصی گذاشت ولی اسم و آدرس سایت یا ایمیلش معلوم نیست
لطفا اگه بازم اومد اینجا توو همون پیغام های خصوصی اسم و یه آدرسی از خودش بذاره تا من جوابشو در اولین فرصت بدم
خواهش میکنم هر وقت پیغام خصوصی داشتین آخر پیغام اسم و آدرس سایت یا ایمیل خودتونو بنویسین تا من شرمنده ی شما نشم
گفتمش دل میخری پرسید چند ؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كردو دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاك افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
نذار که سفره ی دلت ، پیش غریبه وا بشه
این بغض نشکسته باید ، سهم خود خدا بشه
نشون بی نشون من ، به قلب آسمون بزن
تا مردم از روی زمین ، ستارتو نشون بدن
( ادامه مطلب )
10 مسئله عجیبی که درمورد خودتان نمی دانستید
1) معده یک اسید فاسد ترشح می کند.
یک مایع بسیار خطرناک است که نیروهای امنیتی هیچ فرودگاهی نمی تواند از شما جدا کند: این مایع در معده تان قرار دارد. سلولهای معده شما اسید هیدروکلرویک ترشح می کنند که ترکیبی فاسد و خورنده است که برای ضدزنگ کردن فلزات استفاده می شود. این ترکیب فلز را داغان می کند اما لایه غشایی معده از این ماده سمی در دستگاه گوارش محافظت می کند تا غذاهای شما را تجزیه کند.
2) وضعیت بدن بر حافظه تاثیر می گذارد.
سالگرد ازدواجتان را یادتان نمی آید؟ اشکالی ندارد روی یک زانو خم شوید به یادتان می آید. خاطرات در حواس ما قرار گرفته اند. یک رایحه یا صدا یک خاطره خیلی دور از بچگی را برایتان زنده خواهد کرد. ارتباطات بین این حواس و خاطرات آشکار یا گاهی مرموز هستند. یک تحقیق جدید به کشف این ارتباطات کمک می کند. خاطرات گذشته وقتی در حالت و وضعیت بدنی مشابه قرار بگیرید سریعتر به ذهنتان می رسد.
3) استخوان ها برای تنظیم موادمعدنی بدن می شکنند.
علاوه بر محافظت از اندام ها و عضلات بدن، استخوان ها به تنظیم سطح کلسیم در بدن نیز کمک می کنند. استخوان ها حاوی فسفر و کلسیم هستند که دومی مورد نیاز عضلات و اعصاب می باشد. اگر ذخیره این عنصر در بدن کم باشد، برخی هورمون های خاص باعث می شود استخوان ها شکسته تا سطح کلسیم بالا رود تا جایی که به یک غلظت خاص و مناسب از این عنصر در خارج سلولها برسیم.
4) بیشتر غذایی که می خوریم برای مغز است.
مغز بااینکه فقط 2 درصد از وزن بدن را تشکیل می دهد، 20 درصد از اکسیژن و کالری های آن را می گیرد. برای تامین منابع کافی برای این عضو مهم بدن، سه سرخرگ مغزی اصلی بطور مداوم اکسیژن به مغز پمپاژ می کنند. هرگونه انسداد یا پارگی در یکی از این رگ ها باعث گرسنه ماندن سلولهای مغزی می شود و موجب می شود که عملکرد مغزی در آن ناحیه آسیب ببیند و منجر به سکته شود.
5) هزاران تخمک غیرقابل استفاده توسط تخمدان هستند.
وقتی خانم ها به اواخر چهل و اوایل پنجاه سالگی خود می رسد، چرخه ماهانه قاعدگی که سطح هورمون ها را در بدن او تنظیم می کند و تخمک ها را برای تلقیح آماده می کند، خاموش می شود. تخمدان ها همینطور استروژن کمتر و کمتری تولید می کنند و این مسئله موجب تغییرات احساسی و جسمی در بدن زن می شود. فولیکول های رشد نیافته تخمک دیگر مثل قبل منظم تخمک تولید نمی کنند. یک دختر نوجوان به طور متوسط 34،000 فولیکول رشد نیافته تخمک دارد در حالیکه تقریباً فقط 350 تای آن در طول زندگی وی رشد می کنند و بالغ می شوند. تخمک های استفاده نشده بعداً خراب می شوند.
6) بلوغ ساختار مغز را تغییر می دهد.
می دانیم که تغییرات هورمونی در بدن برای تحریک رشد و آماده کردن بدن برای تولید مثل لازم هستند اما چرا نوجوانان اینقدر از نظر احساسی ناخوشایند هستند؟ هورمون هایی مثل تستوسترون رشد نورون های عصبی در مغز را تحت تاثیر قرار می دهند و تغییراتی که در ساختار مغز ایجاد می شود تغییرات رفتاری زیادی را در بر دارد. با بالغ شدن ناحیه جلویی غشای مغز، خامی احساسی، بی عاطفگی و قدرت ضعیف در تصمیم گیری را باید انتظار داشت.
7) موهای سلولی ماده مخاطی را حرکت می دهد.
اکثر سلولها در بدن پوششی مو مانند روی خود دارند که به عملکردهای بسیاری در بدن کمک می کند، از هضم غذاها گرفته تا شنوایی. در بینی، این موها به خشک کردن ماده مخاطی در حفره بینی تا گلو کمک می کند. هوای سرد این فرایند خشک کردن را کندتر می کند و باعث می شود که ماده مخاطی بالا بیاید و باعث شود که آب بینیتان بیاید.
8) دندان عقل فقط جای دندان ها در دهان را تنگ تر می کند.
سیر تکامل بی عیب و کامل نیست. اگر بود باید به جای دندان عقل بال در می آوردیم. گاهی اوقات ویژگی های بی استفاده در برخی انواع موجودات ایجاد می شود فقط به خاطر اینکه آسیبی نمی رساند. اما دندان عقل همیشه هم توسط دندانپزشکان جراحی و کشیده نمی شد. در گذشته، این دندانها یک ست دیگر از دندان های آسیاب بودند اما با رشد مغز، ساختار استخوان فک ما تغییر کرد و باعث شد که دیگر دهان جایی برای دندان عقل نداشته باشد.
9) دنیا با شما می خندد.
همانطور که وقتی کسی کنار شما خمیازه بکشد شما هم به خمیازه می افتید، شواهد جدید نشان می دهد که خنده هم تقلید برانگیز است. شنیدن خنده ناحیه مغز را تحریک به آن حرکت در صورت می کند. تقلید نقش مهمی در روابط اجتماعی دارد. اشاراتی مثل عطسه کردن، خندیدن، گریه کردن و خمیازه کشیدن راهی برای ایجاد روابط اجتماعی قوی بین یک گروه است.
10) پوست شما چهار رنگ دارد.
همه پوست ها در حالت عادی سفید کرم رنگ است. رگ های خونی نزدیک به سطح پوست سرخی به آن می دهد. رنگ دانه زرد هم پوست را تحت تاثیر قرار می دهد. همچنین ملانین قهوه ای رنگ هم که در واکنش به اشعات فرابنفش ایجاد می شود در تعداد بالا رنگ سیاهی به پوست می دهد. این چهار رنگ در اندازه های مختلف میکس شده و رنگ پوست همه نژادهای کره زمین را می سازد.
سلام
از دیروز مسابقات قهرمانی کشور کیک بوکسینگ توو قزوین شروع شده و تا شنبه ادامه داره
چهارشنبه که واسه وزن کشی رفته بودیم از همه جای ایران اومده بودن خلاصه خیلی شلوغ پلوغ شده بود
قزوینیا گفتن ست فایت باید فقط یه شورت باشه اونم به اندازه ی یه وجب بالای زانو رو خالی بزاره
دکتر آگوشی به من اجازه نداد که واسه این مسابقات اعزام بشم و گفت اگه یه بار دیگه به پات فشار بیاری مطمعنا له میشه و دیگه نمیتونی حرفه ای بازی کنی
از اونجایی که ایشون با مربی تیم آشناست سفارشات لازم برای ضد حال زدن به منو به سنسی محبوبی کرد
از باشگاه ما 6 نفر رفتن که امیدوارم هر 6 تاشون قهرمان بشن
مصطفی و مرتضی و یحیی که این دوره 100% قهرمان کشور میشن محمد رضا و مرتضی(شماره2)وحسام هم خیلی تمرین کردن و امید و انرژی بالایی دارن و ما هم دعا میکنیم واسه قهرمانیشون
من هم از مرداد ماه دوباره میرم واسه مسابقات و قهرمانی کمربند طلایی ایران 15 مرداد هستش که فکر کنم برسم به این مسابقه
اینجور که بوش میاد مسابقه توو شهسوار(تنکابن یه جای قشنگ بین رامسر و چالوس) بر گزار میشه و همه ی مسابقه ها کنار دریا و فضای آزاد برگزار میشه و خیلی سخته
انشالله اسفند ماه هم واسه قهرمانی آسیا میرم به ترکیه تو دسته اپن بازی می کنم
میخواستم یه عکس از تمرینامون رو بزارم ولی از اونجا که ورزش ما حجاب درست حسابی نداره بی خیال شدم
اگه یه عکس دسته جمعی از بچه ها گیرم اومد که با ست فایت نباشن واستون میزارمش
شما هم واسه من و تیم دعا کنین
تا آپ بعدی ....
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.
این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات
مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما
آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی
برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”
پس به طبقه ی بالایی رفتند…
در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”
دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”
دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…
طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.
دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند
و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”
پس به طبقه ی پنجم رفتند…
آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی
نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما
آرزومندیم!”

دانلود آهنگ یکی بهش زنگ بزنه از امیر تتلو و اردلان تعمه
دانلود آهنگ با کیفیت 192KBPS و حجم 4.7 مگابایت

دانلود آهنگ دستا بالا از آرش و آیلار
دانلود آهنگ با کیفیت 128KBPS و حجم 2.8 مگابایت
منبع و اسم رمز آهنگ ها:www.microdownload.ir
| نام آهنگ | حجم (MB) | لینک دانلود |
| آرومم کن | 6.50MB | Download |
هر کی نظر نده انشالله اول جوونیش کچل بشه!!!!!!!!!!!!!
|
|
دل نوشته هایی بر بدنه خودروها
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید
آنچه بر پشت خودروها میبینیم چکیدهای از عصاره تجربهها، گوشهای از باورها و اعتقادات و یا ذرهای از آرزوها و خواستههای صاحبانشان است که گاه در زیر گرد و خاک جادهها و یا غبار عادتها پنهان میشوند و زمانی هم اینگونه در مقابل دیدگانتان قرار میگیرند.
( ادامه مطلب )
سلام دوستان عزیزم
ببخشید که چند روز دیر آپ کردم
چند روز پیش با خبر شدم که داییم فوت کرده و باید خودمو به مراسمش میزسوندم و از اونجایی که هیچ پسری نداشت من و پسر های دایی هام و پسر خاله هام همه مسئولیت های مراسم ها رو بنا به وظیفه به گردن گرفته بودیم
در حال حاظر رامسر هستم و به اینترنت نه اینکه دسترسی نداشته باشم , وقت و نیروی کافی ندارم که آپ کنم
انشالله بعد از مراسم هفتم و سر و سامون دادن به کارا حتما آپ میکنم
امیدوارم همیشه تمام اعضای خانوادتون سالم و سلامت باشن
مرسی بابت حمایتتون از جنگل بلاگ
تا آپ بعدی خداحافظ
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
قیصر امین پور
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
همان رنگ و همان روي
همان برگ و همان بار
همان خنده ي خاموش در او خفته بسي راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپيد به مثل ژاله ي ژاله به مثل اشك نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هيچ
نه افسرده ، كه افسردگي روي
خورد آب ز پژمردگي دل
ولي در پس اين چهره دلي نيست
گرش برگ و بري هست
ز آب و ز گلي نيست
هم از دور ببينش
به منظر بنشان و به نظاره بنشينش
ولي قصه ز اميد هبايي كه در او بسته دلت ، هيچ مگويش
مبويش
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند
مبر دست به سويش
كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند ، نماند
مهدی اخوان ثالث
از تهي سرشار
جويبار لحظه ها جاري ست
چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب ، واندر آب بيند سنگ
دوستان و دشمنان را مي شناسم من
زندگي را دوست مي دارم
مرگ را دشمن
واي، اما با كه بايد گفت اين ؟ من دوستي دارم
كه به دشمن خواهم از او التجا بردن
جويبار لحظه ها جاري
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران میخوانند و عده ای می گویند ،
آه چه زیبا ، و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ، به دروغ هایی که از راست بودن
قشنگترند ،
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم ، و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد می زنیم
و چه
ساده می شکنیم همه چیز را
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی
از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و
هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم
گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق
می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک
روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به
جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده
ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ
شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر
پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به
طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش
را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های
مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا
که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید :
آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه
ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی
جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از
پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره
های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان
می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می
کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او
را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق
خود به مادرم و من بود.
یک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته
اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در
اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند
و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده
بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار
مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري
بکند.روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به
آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما
اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار
را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر
کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»
بچه
ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد
دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق
بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از
نظر شما اشکالي نداره؟
بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما
به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو
شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه
جديدش به زندگي ادامه داد
« مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم! »
دکتر شریعتی
| شعر زیبای حمید مصدق و جواب زیبای فروغ به او ... |
|
"حميد مصدق خرداد 1343" تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت "جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" *من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت | ||
شرایط دختران برای ازدواج در شهرهای مختلف ایران
۱- در شهر خرمآباد از استان لرستان:
· داشتن باشگاه بدنسازی
· داشتن حداقل یک مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران
· داشتن عکس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی
· بازگرداندن کمکهای مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط
نکته: در صورتیکه عضلات شکم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد. (۵ امتیاز)
۲- شهر تبریز از استان آذربایجان شرقی:
· توانایی تلفظ حرف ق و غ
· ادای کلمات قلقلک و غوز بالای غوز بدون کوچکترین اشتباه
· دانستن جواب مسئله ۲ × ۲ از لحاظ مختلف
· بلد بودن جوکهای متعدد دربارۀ بچههای تهران
·
داشتن مدال لیاقت و شجاعت از ادارۀ فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به کمر
و منفجرکردن کامیون حامل جوکهای صادراتی تبریز به استانهای همجوار
۳- شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان:
· توانایی قورت دادن سه کیلو تریاک
· توانایی عبور ۲۰ کیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی
· داشتن مزرعۀ خشخاش
· آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاکستانی
· دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور
۴- شهر رشت از استان گیلان:
· داشتن روحیۀ مهمان نوازی!
· داشتن روحیۀ مهمان نوازی!!
· داشتن روحیۀ مهمان نوازی!!!
· .....
۵- شهر قزوین از استان قزوین:
· نداشتن چشم طمع به برادر همسر
· توانایی خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوین
· [...] و [...]
۶- شهر اصفهان از استان اصفهان:
· خوردن موز به صورت دو بار در هفته
· دست و دلباز بودن
· داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یکبار برگزاری مهمانی فامیلی
· ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی
· راستگویی و صداقت!
۷- شهرهای سنندج و کرمانشاه از استانهای کردستان و کرمانشاه:
· توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت ۲۴ ساعت
· نداشتن سیبیل
· تعهد به خاک ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی
· نداشتن سابقۀ دعوا و قلدری
۸- شهر آبادان از استان خوزستان:
· کوتاه کردن پشت مو و استفاده از عینک آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب
· پوشیدن پیراهن و شلوار سفید
· نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راکی، رامبو، جکی چان، بروسلی و بیل کلینتون
· نداشتن هیچ گونه ادعای مالکیت نسبت به برج ایفل، برج پیزا، مجسمه آزادی و برج میلاد
· داشتن روحیۀ راستگویی و حقیقت طلبی (بعبارتی زیاد لاف نیاد)
۹- شهر یزد از استان یزد:
· توانایی زیستن در آب و هوای خوش
· آشنایی با اشیائی چون چمن، سبزه، قناری و سایر موجودات زنده ساکن مناطق خوش آب و هوا
· نداشتن روحیۀ آبزیرکاه و رندی
· ادای حرفهای خ و ق بدون تأکید
۱۰-شهر تهران از استان تهران:
· داشتن تنها دو دوست دختر
· آشنا نبودن با معنی و مفهوم کلمات دودره، تلکه، تیغیدن و...
· داشتن روحیۀ جوانمردی
· مرد بودن
تفاوت مردها با زنها(از جهات مختلفة)
روابط:
اول
از همه، یك مرد یك رابطه را یك رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام
میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و
نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می سراید. سپس به ادامه زندگیش
میپردازد. مرد هنگام جدایی اندكی مشكلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی
ساعت 3 نیمه شب یك پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: "فقط میخواستم بدونی كه
زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی
میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده." نام این كار تماس تلفنی
"ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل یك بار آنرا انجام
میدهند. برخی كلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز
تشكیل میشود كه معمولا تاثیری در بر ندارند.
بلوغ:
زنان
بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند
یك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر
برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است كه اكثر دوستی های دوران
دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میكنند.
فیلم كمدی:
فرض
كنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می
شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میكنند، و حتی ممكن
است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و
شكایت منتظر تمام شدنش میشوند.
دست خط:
مردها
زیاد به دكوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه"
استفاده میكنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ی"
ها و "ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی كه توسط یك زن نوشته شده،
رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد تركتان كند، در انتهای یادداشت یك
شكلك در انتها آن میكشد.
حمام:
یك
مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمیر دندان، خمیر اصلاح،
خود تراش، یك قالب صابون و یك حوله. در حمام متعلق به یك زن معمولی بطور
متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یك مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را
شناسایی كند.
خواروبار:
یك زن
لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه
میرود. یك مرد آنقدر صبر میكند تا محتویات یخچال ته بكشد و سیب زمینی ها
جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را كه خوب بنظر برسر می
خرد.
بیرون رفتن:
وقتی مردی
میگوید كه برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی
زنی میگوید كه برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش
تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میكنند.
آینه:
مردها
خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چك میكنند. زنان بامزه اند،
آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میكنند -- آینه، قاشق، پنجره
های فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقای زلفیان...
تلفن:
مردان
تلفن را به عنوان یك وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای كوتاه و ضروری به
دیگران در نظر میگیرند. یك زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم
باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه
ساعت دیگر با هم شروع به صحبت كنند.
آدرس یابی:
وقتی
یك زن در حال رانندگی احساس میكند كه راه را گم كرده، كنار یك فروشگاه
توقف كرده و از كسی كه وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به
نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو
ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فكر كنم یه راه
بهتر پیدا كردم،" و "میدونم كه باید همین نزدیكی باشه، اون مغازه طلا
فروشی رو میشناسم."
پذیرش اشتباه:
زنان بعضی اوقات قبول میكنند كه اشتباه كردند. آخرین مردی كه اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.
فرزند:
یك
زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دكتر، مسابقات فوتبال،
دوستان نزدیك و صمیمی، قرارهای رمانتیك، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها
و رویاها. یك مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد كم سن و سال
هم در خانه زندگی میكنند.
لباس شیك پوشیدن:
یك
زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و
گرفتن بسته پستی لباس شیك می پوشد. یك مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا
مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میكند.
شستن لباسها:
زنان
هر چند روز یك بار لباسهایشان را میشویند. مردها تك تك لباس های موجود در
كمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیكه
لباس تمیزی باقی نماند، یك لباس كثیف بر تن نموده و كوه ایجاد شده از
لباسهای چرك خود را با آژانس به خشك شویی منتقل میكنند.
عروسی:
هنگام یاد كردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میكنند، مردان درباره "میهمانی های دوران مجردی."
اسباب بازی:
دختران
كوچك عاشق عروسك بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان
را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فكر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا
رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند.
نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و كوچك،
تلفنهای اتومبیل، مخلوط كن و آب میوه گیری، اكولایزرهای گرافیكی، آدم آهنی
های كنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و
حداقل برای كار كردن به شش باتری نیاز داشته باشد.
گل و گیاه:
یك
زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب
میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد.
كسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است.