تبليغات|طراحی سایتX
جنگل بلاگ
جنگل بلاگ
با سلام
دوستان عزیزم این وبلاگ به آدرس http:\\www.jangalblog.blogfa.com  منتقل شده
در حال حاضر داریم تمامی مطالب رو منتقل میکنیم و ب امید خدا در آینده ی نزدیک کلا به این آدرس نقل مکان میکنیم
با تشکر
مارو فراموش نکنین
ارسال در تاريخ سه شنبه 4 بهمن 1390 توسط حامد



پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخری...د زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
نگاه پسرك را روي كفش هايش حس كرد چه كفش هاي قشنگي داريد !
زن لبخندي زد و گفت:برادرم برايم خريده است دوست داشتي جاي من بودي؟؟
پسرك بي هيچ درنگي محكم گفت : نه ولي دوست داشتم جاي برادرت بودم !

... ... تا من هم براي خواهرم كفش مي خريدم





ارسال در تاريخ دوشنبه 3 بهمن 1390 توسط حامد



احتیاط کنید


خاکی بودن خطر آسفالت شدن را هم دارد

ارسال در تاريخ شنبه 1 بهمن 1390 توسط حامد
مرا در بند نکن
چون سالهاست که این سوال ذهنم را درگیر میکند که به راستی زندان کدام طرف میله هاست؟
من ازادم
زیبایی ماندم در ازاد بودنم است
و گرنه همه در بند مجبور به ماندنند
من روحی سرکش و بی نهایت طلب دارم
من زنم
با تمام عاطفه های یک مادر
با تمام خستگی های یک معشوق
با تمام ازردگی های یک دختر بچه
با تمام شیطنت های کودکی
من در خواسته شدن ها به خواستن تو دل بستم
و در میان تمام داشتنی ها تورا دارم
من را به خاطر زن بودنم
مهربانیم
زیباییم
تنم
احساسم
سرزنش نکن
بی ریاییم را زیر سوال غیرتت نبر
نگاهم را با هیچ نگاهی اشتباه نگیر
صداقتم را قبول کن
من فقط زنم همین
رفتارهایم را ببین
من را نادیده نگیر
من زنم
من جزو امال شخصی کسی نیستم
من زنم
من سند ندارم که به نام کسی بخورم
من روح دارم تا احساس کنم
جسم دارم تا درد بکشم
و اشک تا بریزم چه برای شادی چه برای غم
من قصد ازار دادن هیچ جانداری را ندارم
من مادر به دنیا امدم
من را با همه ی احساساتم بخواه
ارسال در تاريخ جمعه 30 دي 1390 توسط باران

آهای رهگذر 

راه نا کجا آباد از کدام طرف است؟

کدام مسیر به پشت کوه قاف میرسد؟

درخت نارنج ترنج در کدامین افق است؟

آری عازم آنجام یا هر کجا که تو گویی

جایی که کسی نگوید اورا میازارم

جایی که خورشید تنم را سرد نکند و آتش فقط به دلم نیفتد

جایی که کسی دلم را زیر پا میندازد و گاه گاه چون کودکان دبستانی به که قوطی های خالی را لگد میکنند به دیوار روبرویش مکوبد

جایی که نگویند دیگر ارزش نداری

آری مسافرم

جرائت مرگ را نداشتم بقچه ای به سر چوب دستی ام گره زدم و به راه افتادم

درب منزلی را نگاه کردم و اشک از گوشه ی چشمانم غلطید

چون نخواستم اشکم را ببینند این مسیر را دوان دوان آمدم

حال بگو میشناسی ناکجا آباد را؟

های ای رهگذر چرا میروی؟

های مگر چه هیزم تری به این روستاییان فروختم که همگان مرا ترک کردند؟

های ای رهگذر !

با توام!

آری این سرنوشتم است

روحم در این سرمای زمستان یخ زده و قلبم زیر پا پامال شده

خدایا چرا من شانه ای برای گریستن ندارم

خدایا شب اول قبرم تو بیا که به نکیر و منکر جواب پس نمیدهم

تا خودت جواب پرسشهایم را ندهی به خداوندی خودت به تو هم جوابی نمی دهم

 

 

برچسب ها :خودم,

ارسال در تاريخ جمعه 30 دي 1390 توسط حامد
نلسون ماندلا:نلسون اون وسط گیر کرده !

هشتگرد : ۵

قرتی : نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو میشود !

وایمکس : درنگ چرا ؟!

البرز: عربها به « پرز » گویند !

چرا عاقل کند کاری‌ :‌ یک ضرب المثل شیرازی !

شیردان : آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد !

هردمبیل : جایی که در آن بابت هر چیزی قبض صادر میشود !

مختلف : مرگ مغزی !

توله سگ : حاصل تقسیم مساحت سگ بر عرض آن !

یک کلاغ چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بین کلاغ‌ ها !

غیرتی : هر نوع نوشیدنی به جز چای !

پنهانی : قلمی که جای جوهر با عسل مینویسد !

اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن !

نیکوتین : نوجوانی خوش سیرت !

تهرانی : تیکه های هلوی باقیمانده ته آبمیوه !

قمقمه : پَ ن پَ قم هالیووده !

زنبوردار : کسی که همسر بلوند دارد !

کاشمری : در آرزوی ازدواج !

ژنتیک : ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد !

خورشت بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهده من است !

خراب : نوعی نوشیدنی حاوی تکه های کوچک خر !

مورچه خوار : خواهر مورچه . فحشی که موریانه ها به هم می دهند !

خلوص : خروس خونه ی علی دایی اینا !

کلیمانجارو : علی دایی خطاب به کریم باقری : کریم اونجارو نگا !

کورتاژ: پودر لباسشویی مخصوص نابینایان !

شهاب حسینی: شهابی که شبهای محرم در آسمان دیده میشود!

فیلسوف:( فیل گرفتگی) معمولا زمانی اتفاق میفتد که فیلی بین شما و خورشید قرار گیرد



برگرفته از ایمیل بهنام(از بچه های دانشگاه)

ارسال در تاريخ جمعه 30 دي 1390 توسط حامد

ارسال در تاريخ پنجشنبه 29 دي 1390 توسط حامد
با احترام
از تمامی شما علاقه مندان به هنر تاتر دعوت میشود برای تماشای نمایش "دو اپیزود برای گریستن" به کارگردانی لیلا مسن آبادی که در تالار حوزه ی هنری تهران (تقاطع خیابان حافظ و سمیه) روز پنجشنبه مورخ 29/دی /1390 ساعت 10 صبح به روی صحنه میرود حضور به هم برسانید
تشریف فرمایی شما عزیزان باعث افتخار ماست
ضمنا این تاتر به دلیل نمایش در جشنواره شمسه به صورت رایگان روی صحنه میرود
ارسال در تاريخ چهارشنبه 28 دي 1390 توسط حامد

ای فلانی دو سه خطی بنویس

ساده تر ، رنگی تر

در پی قافیه و واژه نباش

سوژه ی امروزی بگذر از دلسوزی

لَلهِ هایی همه دلسوز تر از مادرشان

بی خیال از غم فردایی و از عاقبت و آخرشان

من هنوز معتقدم می شود عشق به آنان آموخت

می توان در به در واژه ی بازار نبود




مسعود فرد منش 
ارسال در تاريخ يكشنبه 25 دي 1390 توسط حامد
تمام میشوم
مثل تمام این دنیا
روزی شاید بدون این قرص ها...
بدون منگی بعد از بنزودیازپین
بدون ارامش مصنوعی فنوباربیتال
حتی بدون ارامش نفس های تو
 تمام میشوم
مثل تمام شدن صفحه ی گرامافون...
شاید حتی بدون هیچ موسیقی و اهنگی
و اینبار تنها تو این تمام شدن را میفهمی
تمام میشوم
مثل جوهر خوکار...
شاید حتی بدون هیچ اثری...
تمام میشوم
مثل اعتمادم به این دنیا
شاید حتی بی سر و صدا تر
مثل تمام تمام شدنی ها
قسم میخورم به
دوست داشتن
به عشق مترسک و کلاغ
فقط فرصت میخواهم
برای تمام شدن
برای رفتن
برای دل بریدن
برای جمع کردن کوله ای خاطره
 لطفا تا تمام شدنم
طاقت کن بودنم را
ارسال در تاريخ شنبه 24 دي 1390 توسط باران
سکوت واژه ی عجیبی بود
اما معنا دار شد
معنا دار برای من
معنا دار برای اتاق
معنا دار برای تک باغچه ی حیاط
حتی برای پرنده ی کوچک روی درخت
اشکهایم که تمام میشود در انتهای این بی هدفی صدای تیک تاک ساعت شلاق میشود
و من با هر ثانیه دور تر و دور تر میشوم از...
این روزها عکس که میگیرم تنهایی را بیشتر حس میکنم
عکسها خالی اند
از من
از تو
از عشق
از صدا از نفس.. از زندگی
کاش حداقل حرمت نیلوفرهارا نگه میداشتیم
چشمانم را میبندم به امید اینکه بار دیگر که باز میشوند یتیم نباشند از دیدنت
ارسال در تاريخ جمعه 23 دي 1390 توسط باران
اگر هدف از بودن و جاودانگی فقط نوشتن است پس می نویسم تا بمانم
این روزها خاطرات زود رنگ میبازند ، شاید حافظه ها ضعیف شده
در دورزمانی دور مردمی بودند که شب را با بیان خاطرات و روزمرگی های خود به پایان می رساندند و اطرافیان از این شنیدن ها حافظه ی خود را پر میکردند از بودن ها
بگذریم که ما برای دیدن اهل خانه هم وقت نداریم

خداوندا چنان کن سر انجام کار     تو خوشنود باشی و ما رستگار!




از این به بعد همه ی نوشته ها چه یک خط چه یک بیت و چه یک مقاله از خودم هست مگر اینکه منبع معرفی کنم
یک جا باید دست از سر کپی گری برداشت 
تمام متون بی منبع برای خودم هست البته تگ گذاری هم میشه به نام "خودم"


پی نوشت :
سکوت سرشار از نگفته هایی است که عمقی بیشتر از فریاد دارد 
آن روز که سکوتم را فریاد زدم غرق در امواج کلام شدم اما غریق نجاتی در دنیای بی سامانم نبود
تنهایی درد عجیبی است 




 

برچسب ها :خودم,

ارسال در تاريخ دوشنبه 19 دي 1390 توسط حامد
سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت 30 هزار تومان بوده و هر کدام نفری 10 هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند
بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت 25 هزار تومان بوده. این 5 هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان
شاگرد 2 هزار تومان را برای خود بر میدارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)
حال هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9 برابر 27 میشود
این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است میشود 29 تومان
هزار تومان باقیمانده کجاست ؟

طراح سوال : دکتر حسابی




 پی نوشت :
بیشتر فکر کنین روش(به قول face book ی ها :دی)
ارسال در تاريخ يكشنبه 11 دي 1390 توسط حامد

تقلب: یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی معلم و مراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دار و خاردار تا آب هلو با طعم موز و نمره مفتکی متغیر باشد.بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف، اگر مناجاتها جواب بدهد، ختم می شود.یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع و دریچه ای به سوی روشنایی...

شب امتحان: شب ظلمانی یلدا. شب مشکی دانش آموز. شبی که در آن قیافه معلم و خجالت در بین همکلاسان رژه می رود.در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صورت قلمبه و یکجا نوش جان می کند.یک نوع زلزله در میان ایام سال.شب چشمهای پف کرده ودهان های کف کرده.شب رقص و پایکوبی کلمات جزوه وکتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی ومرکزی دانش آموز. شب تنهایی و سرد که باید به بی کاری فکر کنی.


جزوه: یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابر و باد و مه و خورشید و اینا دانش آموز را به سمت پاس شدن درس هل می دهد. همه علم بشری. چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته معلم. وسیله ای که معمولا معلم با آن سر کار گذاشته می شود.تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان. قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.

مراقب: موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد. سیستمی که نقش دزدگیر منازل را سر جلسه ایفا میکند.گالری ضدحال. موجودی افسانه ای یک نوع تله موش زنده.

روزامتحان: روزی که در آن خورشید طلوع نمی کند. زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که درآن دانشجو می خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد. روز بدبیاری. روزی که درآن نگاه ها عمیق می شوند. روزلبخندهای استراتژیک. روزی که در آن دوست ودشمن با هم ودر کنار هم مسابقه می دهند.روز سخت جدایی و نمونه ای از روز معاد روحانی.

نمره: تبلور میزان دانش،مهارت وپارتی بازی استاد،بهانه ای همیشگی برای اعتراض. وسیله ای که استادبا آن چه ها که نمی کند! و خلاصه نمره یعنی اهداء آبرو تازه آنهم اگر نمره های قبلی چیزی به جا گذاشته باشند.

سؤال: یک نوع شعورسنج استاد ودانشجو. کلمات نفرت انگیزی که به نوبت وتک تک مثل نیزه درچشم دانشجو فرو میروند و لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند.لورفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی میشود. انواع مختلف آن از تشریحی تا تستی ضد حال و باعث اخم وبد وبیرا گویی منجر خواهد گشت.

استاد: منبع علم، ژنراتوردانش، نیروگاه انسانیت، تبلوردانایی، کوه توانایی، مایه افتخارما، بابا تو دیگه کی هستی ترین موجود عالم، خودصفا، اند وفا، دارنده انواع واقسام شفا، ضدجفا، یاری گر ضعفا، معلم الخلفا ......

ارسال در تاريخ يكشنبه 11 دي 1390 توسط حامد

کف اتاق دراز کشیده بودم،اتاقی در روستایی دور از حوالی شمال.

جز روزنه ای کوچک روی سقف نه نورگیری داشت و نه هواکشی.بخاری هیزمی داشت کم کم خاموش می شد،هیزم هم نداشتم.

سرد بود

باد تند تر از همیشه می وزید، انگار خشمگین بود،از صدایش می شد حدس زد.

از نور گیر به بیرون زل زده بودم.جز آسمان سیاه چیزی معلوم نبود.

نمی دانم چرا هر وقت از این نورگیر به بیرون خیره می شدم آسمان سیاه و کبود بود،گویی عصبی و دلخور است.

صدای رعد و نور برق گه گاه دیده و شنیده می شد.

خوف عجیبی در دلم رخنه کرده بود.سایه هایی از جنس پلیدی از کنار فانوس روی تاقچه خود را نشان می دادند و رقصشان هنگام بازی شعله مرگ را تداعی می کرد.

اولین شبی بود که ترسیدم.عنکبوت کنج سقف هم گویی مرا نگاه می کرد.او هم فهمیده بود که می ترسم.

کسی از من خبر نداشت.بی اطلاع خانه را ترک کرده بودم،آنها هم از جست و جوی ده ساله ام خسته شده بودند.روز قبل مراسم یاد بودم را از دور دیدم.همه باورشان شده بود که دیگر وجود ندارم ، انگار اصلا وجود نداشتم.جز این هم انتظاری نمی رفت.

حالا وقتش فرا رسیده ولی چرا در این تاریکی منحوس؟

مرگ هم به من روی خوش نشان نمیدهد.

از روی کمد دبه ای را پایین آوردم.این را آن وقت که به اینجا آمدم از انگور های باغ خانه پر کردم.حالا دیگر شراب شده،آری کارش از سرکه گذشته.مثل خودم که کارم از زندگی گذشت.

کوزه ای را که هر روز با آن آب از چشمه آن طرف دره می آوردم  میان اتاق خالی کردم.

شراب را با گوشه پیراهنم صاف کردم و همه را داخل کوزه ریختم.

بی اختیار کوزه را تا آخرین جرعه سر کشیدم.

پلک هایم سنگین شدند،انگار وقتش رسیده بود.

آری وقتش رسید.

خدانگهدار برای همیشه....







حامد - پاییز 90 

 

برچسب ها :خدانگهدار برای همیشه....,,

ارسال در تاريخ يكشنبه 27 آذر 1390 توسط حامد

arabic

في ربيع العام الماضي كنا قد ذهبوا جميعا للحج

حين يعود، وفتاة جميلة النوع الذي كان معنا.

كان قلبي التسول لي :

"اذهب، وقل لها أحبك..... لها أيا كان يريد أن يكون، يكون! وماذا يريد أن يقول، ويقول"!

قلت لقلبي سرا، وأنا سمعت هذا في الرد :

"بوي! كيف أنت جاهل! جئت للحج أو للغمز؟"

 

german

Im Frühjahr letzten Jahres waren wir alle für Wallfahrt gegangen

Während zurück, hübsch und freundlich Mädchen, das war mit uns.

Mein Herz war mir zu betteln:

"Geh, sag ihr, ich liebe sie ..... was auch immer sein werden! Und was sagen will, sagen will!"

Ich erzählte meine geheime Herz, und ich hörte als Antwort:

"Junge! Wie Sie unwissend bist Du gekommen, Pilgerfahrt oder liebäugeln?"

 

french

Au printemps l'année dernière nous étions tous partis pour le pèlerinage

Bien que le dos, jolie et gentille fille qui était avec nous.

Mon cœur était pour me supplier de:

«Allez, lui dire que je l'aime ..... tout ce veut être, l'être! Et ce qui veut dire, mot à dire!"

J'ai dit à mon cœur secret, et j'ai entendu cela à la suite:

«Boy! Comment vous êtes ignorants! Vous venez de pèlerinage ou à lorgner?"

 

italian

Nella primavera dello scorso anno eravamo andati tutti al pellegrinaggio

Tempo fa, bella e gentile ragazza che era con noi.

Il mio cuore era pregandomi di:

"Va ', dille che io amo lei ..... qualunque cosa vuole essere, essere! E che cosa vuole dire, dire!"

Ho detto al mio cuore segreto, e ho sentito questo in risposta:

"Ragazzo! Come sei ignorante! venite per pellegrinaggi o ad occhieggiare?"

 

Korean

모든 순례에 대한 봄에는 작년에 우리가 있었을 사라

수개월 전에, 예쁘고 친절한 소녀 누가 우리와 함께했다내 마음이 나를 위해 구걸했다 :

"말해, 가서 그녀를 뭐든간에 있어야 ! 그리고 무슨 말을,하고 싶은 말은 싶은 그녀 ..... 사랑해!"

비밀 마음을 얘기, 그리고 대한 응답으로이 말씀을 듣고 :

"이봐! 당신은 무식한 방법이야!거나 순례 추파를 던지다가?"

 

Spainish

En la primavera del año pasado estábamos todo se ha ido de peregrinación

Tiempo atrás, muy amable y una niña que estaba con nosotros.

Mi corazón me pedía:

"Ve, dile que la amo ..... lo que quiere ser, ser! ¿Y qué quiere decir, por ejemplo!"

Le dije a mi corazón secreto, y oí esto en la respuesta:

"Muchacho! ¿Cómo estás ignorantes! Usted viene de peregrinación o comerse con los ojos de?"

 

english

In spring last year we were all gone for pilgrimage

While back, pretty and kind girl who was with us.

My heart was begging me to:

"Go, tell her I love her ..... whatever wants to be, be! and what wants to say, say!"

I told my secret heart, and I heard this in response:

"Boy! how you're ignorant! you come for pilgrimage or to ogle?"

 

Russian

Весной прошлого года мы все пошли на паломничество

Некоторое время назад, довольно и вид девушка, которая была с нами.

Мое сердце было просил меня:

"Пойди, скажи ей, что я ее люблю ..... все хотят быть, то быть! А что хочет сказать, говорю!"

Я сказал мою тайну сердца, и я услышал это в ответ:

"Мальчик! Как вы невежественны! Вы приходите на паломничество или строить глазки?"

 

Chinesse

在去年春天,我们都去朝圣前阵子,漂亮,善良的女孩谁是我们的。

我的心哀求我:

去,告诉她我爱她想要什么.....是,是!想说什么,说!

我告诉我的秘密的心,我听到的反应是:

小子!你如何无知!你是来朝圣或抛媚眼?

 

و بالاخره فارسی:

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت

برگشتنی یه دختر خوشگل با محبت

همسفر ما شده بود همراهمون میومد

به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت

میگفت بروووو بهش بگوووووو

آخه دوسش دارم

میگفت بگو

هرچی میخواد بشه بشه هرچی میخواد بگه،بگه!

راز دلم رو گفتم اینو جواب شنفتم:

تو زواری!پسر!چقدر نادونی!اومدی زیارت یا که چشم چرونی؟!

ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 آذر 1390 توسط حامد

خميازه‌های کش‌دار، سيگار پشت سیگار

شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست

لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار

***

در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

***

مردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست

انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار

***

عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار

کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

***

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قديميست

تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار

***

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای

هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار

ارسال در تاريخ شنبه 5 آذر 1390 توسط حامد
امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود.
سوال این بود: "شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی شما نامرئی است؟"

تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد !
چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد، آن دانشجوی تنبل بالاترین نمرهی کلاس را گرفته بود !!
او در جواب نوشته بود:

"کدام صندلی؟"

پیام اخلاقی: مسائل ساده رو پیچیده نکنی
ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 آذر 1390 توسط حامد

روزی دختری شاکی نزد قاضی رفت...
دختر :
قاضی پسری که دوستم بود بمن تجاوز کرده من از او شاکی هستم !
به دستور قاضی نخ سوزن آوردند ...
سوزن را دست دختره داد و نخو دست خودش نگه داشت و خیلی راحت سوزنو نخ کرد
بعد این بار نخ رو دست دختر داد و سوزن رو دست خودش نگه داشت...
قاضی :
دختر سوزنو نخ کن !
دختر تا میخواد نخو از سوزن رد کنه قاضی دستشو تکون میده ! 
بعد به دختره میگه چرا سوزنو نخ نمی کنی !!!
دختر میگه تو نمیذاری ،قاضی درجواب میگه تو هم نمیذاشتی
ارسال در تاريخ جمعه 27 آبان 1390 توسط حامد

داشتم توی آرشیو آهنگ های قدیمیم یه چرخی میزدم به یه آهنگ از ضیا آتابای رسیدم به نام حسنی بدِ

میزارمش واسه دانلود تا شما هم حال کنین

خیلی با حاله!

 


 

ارسال در تاريخ سه شنبه 24 آبان 1390 توسط حامد

سردار شریف رییس روابط عمومی سپاه پاسداران تعداد شهدا را 17 تن اعلام نمود و همچنین تعداد  16 نفر زخمی که حال بعضی از این افراد وخیم  گزارش شده 

خبر رسانی به خانواده ی این عزیزان شروع شده 

 

ارسال در تاريخ شنبه 21 آبان 1390 توسط حامد

انفجارهای مهیب در 46 کیلومتری تهران/ موج انفجار تهران، کرج، شهریار،ملارد و شهرقدس را درنوردید/ دود غلیظ تا شعاع 10 کیلومتری

از 10 کیلومتری محل حادثه به دلیل دود غلیظ به سختی می توان اطراف را دید...بالگردهای امدادرسانی در آسمان محل حادثه در رفت آمد هستند...سگ های زنده یاب نیز به محل اعزام شده اند.
عصر ایران - دو انفجار مهیب در یک پادگان نظامی در غرب پایتخت، علاوه بر ‌تهران، کرج و شهرهای اطراف را به لرزه درآورد.

هر چند خبرهای اولیه حاکی از انفجار جایگاه گاز سی ان جی بود اما خبرهای بعدی وقوع انفجارها در انبار مهمات پادگان نظامی در روستای بیدگنه در حوالی ملارد را تایید کردند.

نماینده شهریار در مجلس در باره حادثه انفجار امروز در حوالی تهران، از انفجار امروز در پادگان نظامی در روستای «بیدکنه» از توابع شهرستان ملارد  خبر داد و گفت: هنوز برآورد دقیقی از تلفات جانی و خسارت‌های مالی این حادثه در دسترس نیست؛ کمیته بحران برای رسیدگی به علت‌های این حادثه تشکیل شده است.

حسین گروسی در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری خانه ملت، لحظاتی پیش با تأیید خبر دو انفجار پی‌درپی در حوالی شهر قدس از توابع شهریار گفت: شدت دو انفجار به حدی بود که صدای مهیب و لرزش آن شیشه برخی ساختمان‌های در نزدیکی محل حادثه را شکسته و مردم را شهریار و شهر قدس را وحشت‌زده کرده است.


نماینده مردم شهریار و شهر قدس در مجلس شورای اسلامی افزود: انفجار امروز در پادگان نظامی در روستای بیدگنه از توابع شهرستان ملارد در نزدیکی شهریار اتفاق افتاده است که در آن بخش چشمگیری از زاغه مهمات منفجر شده است.

وی تصریح کرد: هنوز برآورد دقیقی از جزئیات حادثه، تلفات جانی و خسارت‌های مالی این حادثه در دسترس نیست؛ کمیته بحران برای رسیدگی به علت‌های این حادثه تشکیل شده است

امروز (شنبه ۲۱ آبان) در حدود ساعت یک بعد از ظهر دو انفجار به‌نسبت شدید در حوالی شهر قدس و ملارد از توابع شهریار بخش های زیادی از استان تهران را لرزاند.

به گفته شاهدان عینی از نزدیکی محل انفجار، شدت انفجار به حدی بود که شیشه‌های ساختمان دانشگاه شهر قدس فرو ریخته و دود غلیظ و سیاهی آسمان را فرا گرفته است.

شدت انفجار به حدی بوده است که حتی لرزش آن را شرقی‌ترین نقاط تهران هم احساس شده است.

 انفجار در یکی از زاغه‌های مهمات متعلق به سپاه رخ داده است

مقارن ظهر امروز انفجاری در یکی از زاغه های نگهداری مهمات متعلق به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در حوالی تهران رخ داد.

به گزارش روابط عمومی کل سپاه، مقارن ظهر امروز انفجاری در یکی از زاغه های نگهداری مهمات متعلق به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در حوالی تهران رخ داد.

خبرگزاری فارس نیز گزارش داد که دراین انفجار چندنفر نیز به شهادت رسیده اند.

مهر نیز گزارش داد: ترافیک سنگین تردد به سمت پادگان بیدگنه را با مشکل مواجه کرده و امکان امدادرسانی به محل حادثه دیده را با مشکل مواجه کرده است به طوری که از سرچهار راه ملارد تا پادگان بیدگنه ترافیک سنگینی حاکم است و ماموران امدادرسانی آتش نشانی و هلال احمر و اورژانس با مشکل می توانند به محل حادثه خود را رسانده و به خدمات رسانی مشغول شوند.

از ورود خبرنگاران به داخل پادگان جلوگیری شده است و بالگردهای امدادرسانی در آسمان محل حادثه در رفت آمد هستند.

ماموران راهنمایی رانندگی، نیروی انتظامی، هلال احمر، سپاه و ... در حال خدمات رسانی به مصدومان و حادثه دیدگان هستند.

از 10 کیلومتری محل حادثه به دلیل دود غلیظ به سختی می توان اطراف را دید و آتش برافروخته شده از این انفجار هنوز خاموش نشده است.

همچنین سگ های زنده یاب به محل اعزام شده اند.

اخبار تکمیلی متعاقباً‌ارسال می شود.




 پی نوشت:
من ساکن کرج هستم و صحت این خبر راجع به مهیب بودن انفجار رو تایید میکنم

ارسال در تاريخ شنبه 21 آبان 1390 توسط حامد
پدري دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسيد:فکر مي کني ،تو ميتواني مرا بزني يا من تو را؟
پسر جواب داد:من ميزنم
... پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولي باز همان جواب را شنيد
پدر با ناراحتي از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شايد جوابي بهتر بشنود.
...
پسرم من ميزنم يا تو؟
اين بار پسر جواب داد شما ميزني.
پدر گفت چرا دوبار اول اين را نگفتي؟
پسر جواب داد تا وقتي دست شما روي شانه من بود عالم را حريف بودم ولي وقتي دست
از شانه ام کشيدي توانم را با خود بردي
ارسال در تاريخ دوشنبه 16 آبان 1390 توسط حامد
شنیدم حاج خانم برای چندمین بار دلش هوس طواف کعبه کرد

...
شما هم از خدا خواسته لبیک گفتی...

. مکه خوش گذشت ؟ ...

خدایت خوب بود، دینت کامل شد، سنگ هایت را به شیطان زدی؟!

حاجی سوغاتی هایت بوی ندامت می دهند؟!

حاجی، لباست از جنس اعلاست؟ ... حاجی عجب دمپایی سفیدی؟!

سفر چطور بود حاجی..؟؟ خوش گذشت....؟؟

شنیدم حاج خانم بسیار ولخرجی کرده و چند النگو و سینه ریز گران خریده....

حاجی جان خبر داری آقا رضا،،همین همسایه چند خانه بالاتر،،کلیه اش را فروخته تا برای دخترش جهاز بخرد...؟؟؟

دخترش3 سال است مراسمش هرماه عقب افتاده....

طفلکی ها هفته قبل بعد از 3 سال مراسم ساده ای گرفتند و ازدواج کردند.

آنها را بی خیال حاجی جان...اصل حالت چطور است...؟؟

شنیدم دیشب شام مفصلی به مهمانها داده ای.....

چند کودک گرسنه دم در هی اذیت میکردند و غذا میخواستند...آنها را دیدی حاجی...؟؟

حاجی، با این همه ریا، باز هم مکه خوش گذشت ت ت ت ؟!

سرت را درد نیاورم حاجی جان....

زیارت قبول..

دلخوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم
ارسال در تاريخ چهارشنبه 11 آبان 1390 توسط حامد
این متن در جواب یکی از دوستان نوشته شده والبته در همون پست که نظر داده بودن من نوشتم ولی گفتم شاید بعضی از دوستان دیگه هم شبهات مشابهی داشته باشند برای همین باز در اینجا این مطلب رو ذکر کردم:



پی نوشت:
دوست عزیز و مهربانم که خودت رو مبهم معرفی کردی
خیلی از نظرتون ممنون و متشکرم  ، همین که انقدر ارزش قائل شدید و یک نظر برای من فرستادین خودش جای تشکر داره
مبنا ی نوشته های من  مربوط به شخص یا اشخاص خاصی نمیشه و هر چیزی که به نظرم زیبا باشه رو توی وبلاگ قرار میدم
اگه یه مدت که این سلیقه ی من ضعیف شده به حساب مشغله های ذهنی و کاری و روحی من بزارین
قول میدم جبران کنم
باز هم از شما ممنونم

پی نوشت در پی نوشت!:
باز هم جواب دوست مبهم من:
 راستی من مخلص دوستای قدیمی و جدیدم هم هستم اونا یادی از ما نمی کنن طبعا منم فکر میکنم که علاقه ای به ارتباط بیشتر ندارن
ارسال در تاريخ يكشنبه 8 آبان 1390 توسط حامد

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 19 ] [ صفحه بعد ]

جاوا اسكریپت

*****
شما پس از 10 پانیه به سایت دیگر انتقال خواهید یافت

ثانیه
مرجع کدهای جاوا و ابزارهای وبلاگ نویسان